|
آرش کمانگر:بياد آسمان آبي زندگي، رنج زيستن (درد بودن)
آنجا
يكي بود يكي نبود ، غير از خدا هيچكس نبود خدا هم نبود نميخواهم همچون
مهر بگوئيم «در آن سوي آفتاب ظلمتي هست كه چشمان خدا نيز آنرا نميبيند ،
نميبيند كه نميتوان ببيند» آنجا كشوري بود كه خالقش من بودم ، دنيايي
بود كه سلطانش من بودم ، چه بگويم ، نميدانم، نه ميتوانم ، نميتوانم ،
انگشتان لرزان قلم قاصر ، زبان گنگ از بيان آن است تا جايي كه بتوانم از
سراچه دل ، از دل غم ديده ، روح عصيانگر از كرانههاي آبي خيال از تارهاي
نرم فطرت مينويسم . يكي از هزاران؛ كه از اشك چشم فقط دانة به زمين
ميچكد قطرهاي، قطرهاي از باران يك چشم زجر ديده. . .
تنها شده بود ، غمگين، افسرده ناگهان جرقة در مغزش جهيد
آري او بايد تقسيم ميكرد دردش را، رنجش را، بخشش را خوابهاي آشفتهاش
را، سينه مالامال از كينه و خوناش را، خارهاي سخت مغيلان . آن زمان من
وجود نداشتم در نيستي سير ميكردم در سكوت مبهم اما آرامبخش در ظلمت اما،
پر از روشنايي، خفته بودم اما بسيار بيدارتر از زندگي . . . .عزيزم در
اين آب چيست ؟ از كدام نهر بهشت است ؟ بر كدامين دريا از درياهاي ملكوت
من تابيده ؟ كدامين ابر اين آب را برداشته، در زير كدام آسمان . كدام فضا
و در كدامين اسفند، به آب باران شبيه است اما آب باران نيست در كدامين
بهار از بهارهاي من ، چه هوا و چه شبهايي و چه سرمايي ، چه رعدي ، چه
برقي، درخشش چه آذرخشي ، تازيانه كدامين باد جه كدامين تندر از كجا ؟ از
كدام ، بگو اعتراف كن ، چرا اين چنين رنجوري ، چرا چشمهايت سرخ شده ، بگو
. . . و من آب را نوشيدم ، عشق را نوشيدم اما هيچ نگفتم پاسخي ندادم نمي
خواستم كسي بداند سكوت كردم تا خداوند بداند كه دوست ندارم بگويم .
ميخواستم اين راز براي ابد بر همه كائنات پوشيده بماند همه آفرينش اين
جا محروم بودند عالم وجود اينجا بيگانه بود آخراين فقط مال من بود و بس.
اين آبي كه به مانند رنگ صبحدم يك روز بـاراني بهار است . به رنگ اندوه و
ابهام آرزويي خفته در دور دستي مجهول . . . سالها اين چنين گذشت
آري تودههاي لجن در صفي كه تا بي نهايت ادامه داشت به چشم ميخورد و در
آن ميان گل من همچون توده فروزان آتش ميدرخشيد . انفجار عظيمي رخ داده
بود تك يافتيها به وجود آمد تنازع بقا ، حب ذات. من بيقرار بودم شنيدم
آوايي كه به سايش بالهاي پرندة مي ما نست مرا صدا ميكرد . صداي بلند
عشق؛ گويي كه نام خويش را در عمق درونم مي شنوم . (ايمان بدار هنوز در
غارها براي شكار سنگ تيز ميكرديم اگر عشقي در ميان نبود) خدا به شتاب
گلهاي ديگر را ميسرشت و ميساخت و نوبت من نزديك و نزديكتر ميشد . و
من بيقرار تر ! انگار ميدانستم چه اتفاقي قرار است بيفتد . نوبت من رسيد
و من براي اولين بار نفس كشيدم و نيروي شوق از جا بلندم و در برابر خدا
ايستادم، لحضة گذشت سكوت بود . سكوت شگفتي بود . سكوتي سرشار از فرياد .
كار آفرينش براي لحظه متوقف شده بود و من براي اولين بار بعد از چندمين
نفسي كه كشيدم اشك ريختم و اولين مأنوس و همدم من اشك شد . و انقدر اشك
ريختم كه ابرها تشكيل شد . خسته و تنها . . .
سالها اين چنين گذشت
كودكي به دور از هر حيرت و عجب و . . . اما ناگهان احساس بدي كردم .
احساس خلاء . ترس عجيبي وجودم را گرفته بود سراسر ترديد بودم و بهت.
سرشار از انرژي اما مانند گنجشكي بال شكسته افتاده در جائي . . . و گذشت
هر چه مينوشيدم تشنه تر مي شدم . هر چه ميخوردم گرسنه تر هر چه ميگفتم
ساكت تر . هرچه ميشنيدم بيجوابتر . هر چه بدست ميآوردم تهي دست تر و
هر چه برخوردارتر محرومتر و هر چه نزديك تر دورتر و هر چه موفق تر شكست
خورده تر ، هر چه مشهورتر گمنام تر هر چه شلوغ تر ساكت تر ، هر چه
دروغگوتر راستگو تر هر چه پر تر خاليتر و هر چه شادتر محزون تر و هر چه
غنيتر محتاج تر و هر چه آشناتر بيگانه تر . . . .
ابتدا مي پنداشتم كه ديوانة از قفس پريده تا ناگهان با فرويد آشنا شدم
يكي از آن گوساله هاي سامرئي مقدس كه ميگفت كه نوزاد مادر در آغوش او
براي ارضاي غريزه جنسي مادر اين حس لذت مادر است كه او را نوازش ميكند
عجب! اما ديگر خود آگاه شده بودم ديگر بورژوازي نميتوانست مرا مسخ كند
من در هيبت يك انسان زحمتكش در جامعه با تمام ترديدها و دو دليها دوست
داشتم مبارزه كنم ولي افسوس . . .
سالها اين چنين گذشت
يقين كردم اين جهان جاي من نيست بر روي اين زمين غريبم اين آسمان سقف
خانه من نيست نبايد به اينجا ميامدم اينجا تبعيدگاه من است مرا چرا به
اين غربت رانده اند اينجا سرزمين محكومان است جزيره دور دست و ناشناس
قلعة استوارو عبوس و گنگ مغضوبين . قوم مطرود اما من گناهي نكرده و
ناشناس . پدرم گناهي كرده بود. نميدانم در درونم نداي به خود آگاه من
ميگفت تو خود آن آب شور را نوشيدي اين انتخاب خود تو بود ولي من در زير
اين آسمان ناشناس و سرزمين بيگانه، چرا ؟ در ميان توده انباشته عناصر ،
در ميان اين همه موجودات (حيوانات ) و (انسانهاي مطرود) بيگانه چرا رها
ساختهاند !؟ . . . خود را به خريت زدم . فراموشي؛ خوشبختي هر كس در گرو
برخورداري او از نعمت خريت است ، خريت وه چه سرماية عظيمي و اين تنها راه
سعادت و بقيه همه فلسفه بافي و . . . لاف زدن، . . . . بيچاره آنهائي كه
اين چيزها سيرشان نميكند چيزهاي ديگر ميخواهند از آب لوله عطششان فرو
نمينشاند از خوراك آشپزخانه عطششان سير نمي شود اما خوشبخت آنها كه مقام
و مال و پول دلهاي خيال پرداز آنها را از شكر و شفقت مالامال ميكند بر
روي اين خاك در اين زندگي در ميان اين خلايق جز همينها چيزي نيست طبيعت
جز همينها چيزي ندارد . تشنه اي آب لوله ، حوض ، گرسنهاي، « يك ديزي
خستهاي رختخواب . تخت . افسردهاي دكتر دوا . غمگيني ،شوخي ، ششم بهمن
«بخند تا دنيا به رويت بخندد» تنهايي، ميهماني . ديد و بازديد . عاشقي .
اصلاح و
gril frind . . . boy frind
. . . پس چه مرگته . دنبال چه ميگردي؟؟ درد بي درمان و غمهاي نا پيدائي
كه از عمق روح ميجوشد و اضطرابهاي كه درون را به تلاطمهاي وحشي و طاقت
فرسا مبدل ميكند و طوفان در اندرون برپا ميكند و جهانرا در پيش چشمان
تيره و تار ميسازد و اين آغاز بدبختي است ، چه دردي ، كمبود . اضطراب .
بيگانگي . غربت . انتظار . غم مجهول ماندن . . . هر چه جهان آگاه تر و
خود آگاه تر مي شدم سنگين تر مي شدم . هرچه برخورداري وآسودگي بيشتر
ميرسيدم ، آزاردهندهتر مي شدم ( چه دشوار است به پايان همه راههاي اين
دنيا رسيدن) نياز پس از بي نيازي و عطش ، پس از سيرابي وجوع پس از سيري .
اضطراب پس از آسايش آنچه همواره روحهاي بزرگ و شجاع را به فرياد آورده
است آنچه هفت هزار سال پيش كليگمش قهرمان نامي سومر را آواره بيابانها
كرد . بود او را از كاخ سلطنت به آوارگي و ترك خان و مان كشانيد . علي را
به چاه . كامورا را به سنگ انداختن ، و . . . . همچون قطره پاك شبنم بر
نيلوفر در انتظار ماندن لوكس را به ناله آورد . مترلينگ را به جنون كشاند
. . . جوهري كه هويت خويش را شناخته جوهر رنج است . كسي كه با خود نيست
چه تنهايي سختي ؟! و خلاء آزار دهندة. هر شب خواب كتك خوردن ــــ طرد .
درد . محبت . اندام . همدوستي . بزرگتر از همه به دروغ پناه بردن و در
خاطرات گذشته غرق شدن غمانگيز است انسان كه آنجا هست نبايد باشد و آنچه
بايد باشد نيست و همه حرفها همين است و هم دردها همينجا، درد روح اين
است و اين است كه مي گويند «انسان شقايقي است كه با داغ زاده شده است»
حالتي دارم كه در وهم نميگنجد . حالتي دارم . . . هر لحظه اين جهان
تابناكتر و بيكرانهتر مينمائيد و دنيا دورتر . دردها بسيارند هنگامي كه
خود را به خريت ميزنيد با درد امپرياليسم جهاني و استفاده ابزاري از زن
در بوژوازي و استعمار كشورها و جنگ افروزي براي قدرت و غارت و وحشت به سر
كردگي انگليس (روباه پير) هنگامي تيم ملي كشورت را مي بيني با لباسهاي كه
انگار طراحي و رنگ آنها به 10 سال قبل مي رسد ولي عاشقانه ميجنگد وقتي
ترس كودكان از جنگ و وحشت آنها از كتكهاي پدرو مادر و اضطراب آنها از
معلم ظالم و حتي . . . هراس و شك و شگفتي و لذت اضظراب و نياز و كنجكاوي
و حيرت و انتظار و ترس پدر و مادر حالتهاي غريبي كه در دل من هر لحظه به
هم ميبالند مرا چگونه نميدانم ساعتها در آن خلاء خوطهور ميسازد و .
نه ديگر نميخواهم همه چيز نسبي و مصلحتي و موقتي با هواي غض و گندزار
آبهاي ناگوارش و آن خر مقدسهاي احمق مقدس مأب و آن روشنفكران خنگش و آن
دبيرهاي كينهاي و توخالياش و نصيحتگران بيمزه و دانشمندان اطوار پس زده
و آن حزبيها تشنه قدرت و آن مسلح بياسلحهاش و آن مكتبيها، شيفته
دنيايش و ارزش ها و خوبيها و زيبايها و انسانيتهاي بازايش و همه آن
زمين و آسمان كوچك ، پوك . بيهوده و خفقان آورش آه . . . نه ديگر نه
نميخواهم من ديدار شما اي همه رنگها و تصويرها و چهره ها و عشق ها و
ايمان هاي زشت و اي دوستان خنجر بر گريبان و پدر و مادر واي همه و همگان
و . . . بيگانه و پوك و پوچ نميتوانم تحمل كنم من چقدر از شماها دورم .
چه رنج آور است تجديد خاطره هاي كه از شما دارم چه آزاريست . من ميروم
به عمق وجود خويش اما شما هرگز يادم نكيند چه آسودگي و آزار آرام و پاكي
است . . . من ميروم به آرامش به شهر عشق و شراب و فلسفه هنر وآزادي ،
سرخ بودن و زيباييهاي خوب وحشي و دوست داشتنياش و از انجا شتابان به سوي
آفريقاي سوخته وجودم و از روزگار وصل«مولانا» خويش در عمق دور و مجهول
درون خـاموشم و درفش در دست داد ميزنم من از افسانه . سرزمين هاي غريب .
من از كـارگر، رنجكش من از انسانيت ميآئيم . . . . فعلاً زود بود بايد
كنار ميآمدم .
سالها اين چنين گذشت
ولي هرگز به سامان نرسيدم نيازهاي اين دنيا همواره ما را بي تاب ميكند و
آنچه هست پست است عشقهاي مقدس اندروني در جان شعله ميفكند و آنچه است
آلوده است خوب نيست پاك نيست منزه نيست جاويد نيست صميمت ندارد . عظمت
ندارد و هر چه هست براي مصلحت است و هر كه هست به خاطر منفعتي است چه سخت
است و غمانگيز كسي كه طبيعت سياست و . . . نميتواند سرش كلاه بگذارد و
چه تلخ است خوردن ميوه درخت بينائي و خودآگاهي ؟!. . .
چه تنگنا تاريك و خفقانآوري ! با ديوارهاي بلند و قطور و برجهاي سياه و
عبوس ، تنها و بيكس ، چشم به راه ؛ سالياني خود را به در و ديوار زدم ،
تا مگر راهي پيدا شود بگريزم اما نشد زيرا نمي شد چشم براه و خسته و
مأيوس تلاش بيهوده بود هيچ دري به بيرون باز نشد هيچ كس از بيرون نيامد و
من چه تلخ آنرا تجربه كردم سالها از پي هم ميگذشت بايد راهي پيدا
ميكردم . . . پس چه بايد كرد اين سرزمين را با عقل مصلحت انديش
ساختهاند پس بايد با عقل مصلحت انديش در آن زندگي كرد و چاره اي ديگر
نيست (البته ميدانم مصلحت حقيقت را آلوده ميكند) و من چنين كردم اما
چنين نبودم و اين دوگانگي بسيار مرا رنج ميداد ، كه ميداند اين «ترديد»
تا كجا وحشتناك است چه پريشاني گيج و مبهوت و «هرهآوري در درون ، در
عمق ذات خويشتن آدمي برپا ميكند . . . چه راحت و بيدرد است اشك آن
فيلسوفان بزرگ (دكارت ژيد و كامو) (من مي انديشم پس هستم) (من احساس
ميكنم پس هستم)( من عصيان ميكنم پس هستم) هه واقعاً كه ، از پختگي اين
خامان در عجبم !؟ اگر درد فقط درد بودن يا نبودن بود كه آسان بود و چه
آسان دوا مي شد ، اما كدامين بودن ، بودن مانند يك عملي بي مصرف مفنگي
منفعل يا بودن مانند ـــــــــــ مصطفي محمدي. و اين شك و هراس هول
انگيزي است. خود را در خويشتن گم كردن و نيافتن و برتر از اين از ميان
چنيدن چهره مشكوك و فرار و ــــــــــ خود را در اعماق فراموشي فراموش
كردن اندك اندك بودن رنگ ميباخت و زيستن مي شد « مجموعه از آنچه اقتضاي
زندگي كردن است و از ميان تمام اين دنيا چيزهاي را انتخاب كردم كه فراموش
كنم كه هستم !! مبارزه ، نوشتن ، عقيده و . . . و من چه رندانه زندانم را
، زندان تنگ و تاريكم را ، غربت و بي كسيام را از ياد مي برم ! و من در
ميان اين همه آدمها و چهره ها و نگاهها و حرفها و . . . كه در تاريخ دور
هم نشسته اند چشم افتاد به «فلسفه ، ادب ، مكتب ، ائدلوژي و مبارزه»
انگار خدا نمي خواست در كوير عدم، نفس مرا بكشد . و در پس پرده غيب مرا
تا ابد مجهول نگاه دارد . و تلاش كردم اما با بياميدي و اما من هرگاه
همچون ژنده پيلي كه دلش هواي تنهايي ميكند از گله (جهان) خارج و به گوشه
اي از جنگل مي رود و تماشاگر جهان و هر چه در آن است ميرفتم وديگر آن كه
زندگي اقتضاء ميكرد نبودم . ناگهان جهان دگر گونه ميشد و رنگ ديگر و
طرحهاي ديگر و همه كائنات ديگر و تو ديگر و دردها و شوق ها و آروزها ديگر
حرفها ديگر و چهره ها ناشناس و تلاش ها هم بيهوده و زيستن هم عبث و
گفتگوها هم هذيان و تمام دنيا در پاي من حقير ، دور و مبهم نه ميتواني
از آبشخور خلايق بخوري و نه ميتوانستم در بالاي ابرها تنها و مجهول
بمانم گاهي (حال) احساس ميكنم كه دردها و شورها و شگفتيها آنچنان
عظيماند كه تاب تحمل آن بر دوشهاي نازك احساس و تارهاي نرم خيال بسيار
سخت است . سخت و سخت تر غربت من !؟ چه رنج آور است كه تنهايم. كو كسي كه
بفهمد چه ميگويم گاهي حرفهايي هست كه كلماتش همچون سپند آتش در مجمر،
روح بيقرارند و آدمي گاه و بيگاه به زبان ميآورد در هر جا و و اين
كودنها راحت آن را در دروغي بزرگ ميدانند ! پس 3 راه در پيش داريم براي
رهايي .
اينجاست كه بايد در صحراي حيرت مردانه انتخاب كرد
1ـ يا بايد شراب فراموشيش دهد و در اسارت عشقي از عشق ديگر رها شود و يا
از وحشت و تنهائي و حيرت در خويش بگريزد و خود را به آن امواج شوقي كه از
نا پيداي غيب ميآمد بسپارد .
2ـ يا بايد فريب هنر را بخورد «كه آنچنان كه نيچه آلماني بزرگ مي گويد
«به هنر پناه مي بريم تا از تلخي حقيقت بكاهيم» و آنجا كه بايد باشد و
نيست را خلق كند و اين فلسفه هنر است و اگر نه عشق به كمندش آورد و نه
عرفان را باور كند و نه هنر فريبش دهد .
3ـ ....... تنها راه خلاصي از اين وضع است .
و در اخر شما از اين دنيا بدانيد و بخنديد به ريش اين فلك ( بودا زندگي
را رنج ، علي دنيا را پليد ، من بورژوازي را انسانكش ، سارتر طبيعت را بي
معني ـــــــ انتظار از پوچ ، كامو بر قله حيرت و هر كس به نوع خود از
بيرون به درون از ماتريالسيم به ائدهاليسم از ائيدولوژي به تحليل از
يقين به ترديد از ـــــــ به ازادي از من به تنهايي . . . هگل انسان را
ائده، نيچه به نهليسم قاطع ، كافكا به مسخ ، . . . از علم به فلسفه از
آدم به تكنيك و او به احساس !؟
شگفتا هر چه غوغائي زمين در برابرم ساكتتر مي شد ، زمزمة نا آشنائي از
دور دست ها درون به نزديكتر مي آمد و هر چه جهان بيشتر رنگ مي باخت
سرزمين ناشناخته تر و همان صدا چند برابر .
تقديم و به ياد روزهاي سخت زندگي
ادامه دارد . . . .
برگرفته از کانون دفاع از حقوق کودکان
http://www.koodekan.com/
|