زمانيکه از بهروز مهرآبادى خواستم گزارشى از وضعيت کودکان براى "آبى" تهيه کند ميدانستم کار سختى را از او خواسته ام. اما روى يک گزارش خوب و مستند و گويا حساب ميکردم. وقتى مطلب بدستم رسيد راستش چند بار آنرا خواندم و هر بار بيشتر متقاعد ميشدم که اين چيزى بسيار فراتر از گزارشى آمارى از وضعيت کودکان در ايران است. تصويرى گوشت و پوست و جان دار از وضعيتى است که بخش وسيعى از کودکان در ايران دارند. از رنج و دردى که ميکشند. بهروز حق دارد مطلب زير گزارش نيست کيفر خواست و دادخواهى بشريت متمدن عليه بيحقوقى مطلق کودکان در ايران است.

نميدانم از بهروز براى نوشتن اين مطلب تشکر کنم يا عذرخواهى از اينکه براى تهيه "گزارش" چنين دردى را متحمل شد.

سردبير

قدرت يک انسان در پذيرش درد و رنج و مصيبت چقدر است؟

گزارش از وضعيت کودکان در ايران؟

بهروز مهرآبادى

سردبير اول کودکان از من خواسته است که گزارشى از وضعيت کودکان در ايران بر مبناى گزارشهاى رسانه‌هاى داخل ايران بنويسم. قبول مى‌کنم و حساب مى‌کنم که در کنار کارهاى ديگر تهيه اين گزارش نبايد وقت زيادى بگيرد. يک بررسى کوتاه از نشريات مختلف مى‌تواند تصويرى نزديک به واقعيت از اين قربانيان جامعه سرمايه‌دارى اسلامى ارائه کند. اما در عمل اينطور نيست. هر چه بيشتر آرشيو ليست مطالب مختلف در مورد کودکان را مرور مى‌کنم، احساس مى‌کنم که توانائيم در بيان آنچه مى‌خواهم بگويم کمتر و کمتر مى‌شود.قدرت يک انسان در پذيرش درد و رنج و مصيبت چقدر است؟ براى خود من هم جاى تعجب داشت وقتى ديگر خبر اعدام بهترين رفقايم اشک مرا جارى نمى‌کرد يا در سوگ مرگ عزيز‌ترين کسانم آرامش خودم را از دست نمى‌دادم.‌‌‌‌فقط از اين نبود به اين مصيبت ها عادت کرده بودم و يا بقول دوستى پوستم کلفت شده بود. شايد براى اينکه انتظارش را داشتم. شايد براى اينکه مى‌دانستم هر کدام از آن عزيزان هم با شناختى نسبت به زندگى دليل چنان سرنوشتى برايشان روشن بود. اما حالا فرق مى‌کند. حالا صحبت از انسانهايى است که خود نمى‌دانند چه بسرشان مى‌آيد. بحث بر سر يک يا چند مورد استثنائى در جامعه نيست. صحبت از ميليونها انسان معصومى است که هيچ چيز از زندگى نمى‌دانند. نه تجربه و توانايى تجزيه وتحليل شرايط و تصميم گيرى دارند و نه قدرت مقاومت. نه پاى فرار دارند و نه جايى براى پناه بردن. اينجا ديگر نمى‌توان آرام و شکيبا تحمل کرد، واکنش نشان نداد، نمى‌شود خون نگريست و فرياد نزد. به مجموعه کوچکى که از اخبار و گزارش ها درباره کودکان ايران دارم مراجعه مى‌کنم. هر تصوير و هر جمله يک خبر آوارى از درد و رنج است. جرات نمى‌کنم که حتى در تصورم خودم و يا فرزند خودم را بجاى يکى از اين کودکان بگذارم. اما مگر مى‌شود تصوير پرستوى چهار ساله و داغهاى تن او را ديد و تا مغز استخوان نسوخت؟ خبرها را ورق مى‌زنم و تصاوير در ذهنم جان مى‌گيرند. "بيش از ٣٧ درصد کودکان کار خيابانى به مواد مخدر معتادند." و پسرکى را بياد مى‌آورم که در پمپ بنزين‌ها پرسه مى‌زد، در يک چشم بهم زدن شلنگ بنزين را مى‌قاپيد و بوى آخرين قطره هاى باقيمانده بنزين را بداخل ريه هاى کوچکش مى‌فرستاد. از کارکنان آنجا کتک مى‌خورد و در حالى که از بخار بنزين و ضربات مشت و لگد گيج بود، تن نحيفش را به قيمت يک وعده غذا به مشتريان پمپ بنزين و عابرين عرضه مى‌کرد. کلمات دکتر قاسم زاده عضو انجمن حمايت از کودکان را که در تاريخ ٩ اسفند ١٣٨٣ در رسانه ها انتشار يافته، پيش چشمانم ريسه مى‌روند. سرقت، خريد و فروش مواد مخدر، تخريب اموال عمومى، بزهکارى، رشد عاطفى و روانى، حس حسادت، انتقام‌جويى و خصومت، بى ثباتى و بى قرارى، بدبينى و منفى گرايى، اضطراب، افسردگى، نا امنى و ترس، بحران هويت. اين کلمات براى بيان جايگاه اجتماعى و وضعيت روانى پسرکى که رنج گرسنگى و همه ستم هاى عالم را با بوى بنزين تسکين مى‌داد، بنظرم در عين موذيانه بودن، ساده لوحانه بنظر مى‌رسد. آمارها بدون هيچ احساسى پشت هم رديف شده اند. "صد هزار کودک بى هويت"، در خبر خبرگزارى ايسنا فقط يک مشکل دست و پا گير دول اسلامى معظم ايران و افغانستان هستند که بايد رفع و رجوع شود. انگار صحبت از يک انبار کالاى غير قابل مصرف و زائد است که بايستى به شکلى از شر آنها خلاص شد. در اسناد هيچ دولتى اينها صد هزار احساس، صد هزار اميد، صد هزار نگران، صد هزار آينده تاريک نيستند. از نظر دستگاه ادارى حتى قبل از تولد خود مجرم هستند. بوجود آمدن از پدر و مادرى که قانون بر نياز عاطفى آنها صحه نگذاشته و يا تولد بدون مجوز در نقطه‌اى از جهان که نمى‌بايست در آنجا حضور داشته باشند. مجرمند و تا آخر عمر بايد مجازات هاى مختلف را تحمل کنند. محروميت از تحصيل، محروميت از بهداشت و درمان، محروميت از حق شهروندى و تامين اجتماعى، تحمل تحقير، تبعيض، فقر و بيکارى از عادى‌ترين اين مجازات ها است.آمار ها گمراه کننده اند، حتى اگر در دستگاه سانسور چندين برابر کم و زياد نشده باشند. رقم صد هزار و پانصد هزار و يک ميليون "کودک بى‌هويت" بيان واقعيت نيست. در جمهورى اسلامى هويت انسانى همه کودکان مورد تهاجم قرار گرفته است و درصد خوش شانس هايى که از اين هجوم جان بدر برده اند، ناچيز است و تعداد دختران در ميان آنها بسيار کمتر. ياسمين ٤ روزه که توسط پدرش کشته مى‌شود. زهراى چهار و نيم ساله که مورد تجاوز قرار مى‌گيرد. دختران ٧ ساله و ٩ ساله اى که توسط پدرانشان سر بريده مى‌شوند. اين بخشى از جناياتى است که علنى شده است. در لابلاى نوشته هاى رسانه ها مى‌توان دريافت که بسيارى از اين جنايات پنهان مانده و يا عاملان آن مورد عطوفت اسلامى قرار گرفته‌اند. هر کودک تهرانى بطور متوسط ٢٦ بار از سوى والدين مورد خشونت قرار مى‌گيرد. حتى موقعيت اجتماعى و ميزان تمول خانواده ها هم در بسيارى موارد بهبودى در شرايط کودکان نمى‌دهد. براحتى مى‌توان تصور کرد که حتى فرزندان گردانندگان جمهورى اسلامى چگونه مورد تحقير، تنبيه بدنى و مهمتر از همه شستشوى مغزى با جهل و خرافه، قرار مى‌گيرند.آمار نمى‌تواند چيزى را بيان کند وقتى حتى آرش فراز مشاور حقوقى خانه کارگر اعتراف مى‌کند که "بيش از ٥٠٠ هزار کودکان کارى که زير سن شرايط کار به سر مى‌برند. در وضعيتى وخيم مشغول کار هستند٠" پانصد هزار کودک در کوره پزخانه ها، در مزارع، مرغدارى ها و گاودارى ها، در قاليبافيها، در کارگاهها و کارخانه هاى مختلف، کودکان دستفروش و يا آنها که سر چهار راه شيشه ماشين ها را تميز مى‌کنند. آيا مشاور حقوقى خانه کارگر کودکان تن فروش را هم در آمار خود به حساب آورده؟ و روزنامه اعتماد در ٢٠ فروردين ٨٣ با افتخار اعلام مى‌کند که "تنها حدود ٢٠ درصد دانش‌آموزان استان تهران از فقر رنج مى‌برند."آيا مى‌توانم خبر دلخوش کننده‌اى پيدا کنم؟ خبر ازدواج يک دختر ٦ ساله و يک پسر ١٢ ساله در روزنامه همشهرى. پدرانشان ترتيب اين ازدواج را داده اند. گزارشى است در شرح مراسم بله برون، حنابندان، آرايشگاه رفتن، حضور ٣٥٠ مهمان و توصيف صحنه هاى مختلف مهمانى. نمى‌توانم آنرا به بازى دو بچه تشبيه کنم که به عروسک هايشان لباس عروس و داماد مى‌پوشانند، برايشان مهمانى ترتيب مى‌دهند و ساعتى بعد مهمانى تمام مى‌شود و عروسک ها را به کنار مى‌گذارند. در دنياى عروسکها صحبتى از انتخاب آزادانه دو انسان در بين نيست. صحبت از عاطفه و عشق آزادانه نيست. صحبت از پدوفيلى، تجاوز و تمکين نيست. نگاهم انتهاى گزارش خبرنگار روزنامه همشهرى را دنبال مى‌کند که بقول خودش مطلب را با رنگى از اميد خاتمه مى‌دهد. با آرزوى اينکه ده سال ديگر برود و از زندگى اين دو کودک گزارش تهيه کند. از اينهمه کثافت و وقاحت اسلامى ديگر دارم بالا مى‌آورم. اخبار متعدد ازدواج مردان شصت هفتاد ساله بيادم مى‌آيد و صحنه اى از فيلم مستند عنکبوت را در ذهنم مرور مى‌کنم. در اين صحنه پدر يکى از شانزده زن تن فروش که بدست سعيد حنايى (يک بسيجى) به قتل رسيدند، شرح مى‌دهد که چگونه دخترش را در ده سالگى عروس کرد و چگونه دخترش در سن ١٨ سالگى با داشتن چهار فرزند ناچار به تامين هزينه زندگى خود و فرزندانش گشت. يک لحظه تصوير عروس ٦ ساله در چنگال سعيد حنايى در نظرم مجسم مى‌شود و بر خودم مى‌لرزم.نمى‌توانم فراموش کنم چهره دخترک هفت ساله‌ام را در ظهر گرم ارديبهشت ماه پس از پايان مدرسه بسرعت خود را به اتوموبيل مى‌رساند، در فاصله بين دو صندلى مخفى مى‌شد، مقنعه را از سرش بيرون مى‌کشيد، موهايش را در انتظار نسيمى بيرون مى‌ريخت و با نفرت و انزجار مى‌گفت: بابا زود برو "اينها" نبينند.نمى‌دانم چطور شدت خشم و نفرتى که در صورت برافروخته دخترک موج مى‌زد توصيف کنم، نفرت و انزجار از "اينها" را. نفرتى که در دل هر کودک ايرانى وجود دارد. هر کودکى که از حق شادى، حق آسوده زيستن و حق امنيت محروم شده. حالا ديگر همه‌شان "اينها" را مى‌شناسند. فقط منتظر فرصت هستند. چطور مى‌توان گزارشى تهيه کرد که بيان وضعيت کودکان در ايران باشد. خبر بعدى در مورد تجارت کودکان است. اعلام حراج کودکان در سايت هاى اينترنتى با عکس و مشخصات و مطلب بعد از آن درباره فروش اعضاى بدن کودکان و بعد از آن . . .بيش از اين از من ساخته نيست. حتى جرات خواندنش را هم ندارم. چطور مى‌توان اين گزارش را نوشت؟ شايد وقتى که "اينها" سرنگون شدند، وقتى تلاش براى ساختن جامعه‌اى آزاد و برابر و شايسته مقام انسان آغاز شد، آنوقت بتوان از روى عوارض و اثرات، ابعاد و عمق جنايات "اينها" را، دست اندرکاران و حاميان جمهورى اسلامى را دريافت.آذر مدرسى حق دارد با خودش بگويد: "اينهم شد گزارش؟!" ولى ديگر توان آن را ندارم که بيشتر از اين لابلاى اين اوراق بگردم و اين سرگذشت ها را بخوانم. حداقل تا چند روز ديگر.

بهروز مهرآبادى

پنجم جون ٢٠٠٤