«ازدواج» کودکان، جنايتى طبقاتى

اسعد کوشا

خبر عروسى دختربچه ٦ ساله با پسر عمه ١٢ ساله اش در شاهرود، صفحاتى از روزنامه همشهرى را با عکس هائى از اين دو کودک «مزين» کرده بود. گزارشگر که جزئيات ماجرا را توصيف کرده بود و با نقش آفرينان اين نمايش رقت بار به مصاحبه نشسته بود، و خود را در حصار حکومت سانسور بى پناه ميافت، ضمن حفظ خطوط قرمز حکومت اسلامى از زبان پدر «عروس» به نقش مخرب اسلام در زندگى کودکان و صدور جواز خريد و فروش دختران، به والدين فقر‌زده‌اشان، اعتراف ميکرد. خانواده مريم از مهاجرين زحمتکش افغانى هستند که در گزارش همشهرى به وضعيت رقتبارشان در ايران اشاره ميکنند و با اينحال اين شرايط را براى آينده کودکانشان به جهنم باندهاى اسلامى-قاچاقچى در افغانستان ترجيح ميدهند.

پدر مريم کارگر است و اگر بتواند لقمه نانى بخور و نمير براى فرزندش بدست آورد، خدا را هم شکر ميکند!، بخيال خود براى دختر ٦ ساله اش آينده خريده است! خيال خود را از اين بار مسئوليت آسوده ميکند. بنظر ميآيد که ديگر نميکِشد، نميتواند تا ١٤ سالگى دخترش (سنى که در هرات، زادگاهش، براى ازدواج دختران مرسوم است) او را نگهدارد، مادر او نيز مرده است. گزارشگر با مصاحبه «عروس و داماد» با طنزى تلخ، شروع «زندگى» مشترک اين دو کودک، علائق و بازيگوشيهاى کودکانه اشان را ترسيم ميکند، وخواننده همچنان در ناباورى سير ميکند، آخر مگر در اويل قرن بيست و يکم چنين چيزى ممکن است. آنهم در مملکتى که صنايع نظاميش ادعا ميکند موشک دوربرد ميسازد (ببخشيد، سرهم ميکند).

گزارش فراتر ميرود و مينويسد که «داماد» کوچولو، گل آقا ١٢ سال دارد و علاوه بر اينکه محصل ابتدائى است، دستفروشى هم ميکند. نه تنها بايد زندگى خود را بگذراند، بلکه بايد از اين پس «همسرش» را نيز تامين کند.به پايان گزارشات نرسيده بودم که سوالات از در و ديوار ذهنم بالا ميرفتند. چرا جامعه منابع خود را از اين کودکان دريغ ميکند؟ چرا جماعت هل هله کن، براى بدبخت کردن اين کودکان جشن و سرور براه انداخته اند؟ چرا آوازه اين فاجعه به تهران و روزنامه ميرسد و جامعه «متمدن» شهرى تکان نميخورد؟ آيا فرزندان خلفاى راشدين در تهران با شنيدن اين خبر خدايشان را شکر نميگويند که به آنان ناز و نعمت عنايت فرموده و مجبور به ترک دوران کودکى خود نيستند؟

آيا تاثير اين خبر بر کودکان ديگر چيست؟ آيا دوست داشتند در اين بازى هم شريک ميشدند، يا بفکر فرو ميرفتند که چرا؟

استادان روانشناسى کودک در دانشگاههاى ايران عمق فاجعه را براى دانشجويان خود چگونه توجيه ميکنند؟ دانشجوى روانشناسى ميداند پس از فارغ شدن از تحصيل با چه جامعه بيمارى مواجه است؟

عوارض مخرب «ازدواج» کودکان بر جسم و روان قربانيان اين فاجعه چه خواهد بود؟ آيا اين کودکان پس از بلوغ کامل هرگز تا آخر عمر در زندگى «لذت جنسى» را تجربه خواهند کرد، يا هر بار نمک بر زخمى کهنه خواهند پاشيد؟ آيا اين کودکان در بزرگسالى، خدا، زمين و زمان را براى جهنمى که به کودکيشان تحميل شد خواهند بخشيد؟

اگر آنها ببخشند، ما، بشريت متمدن، وجدانهاى بيدار انسانيت نخواهيم بخشيد، نه خدايشان را نه رسولشان را که اين سنت را باب کرد و نه امامان جمعه را که مامورانشان را به درو دهات ايران براى به «ازدواج» ربودن دختران خرد سال براى حاج آقا هاى شکمباره عمامه به سر و مکلا گسيل داشته اند، هرگز نخواهيم بخشيد. اينکه روز موعود براى بزير کشيدن اين سيستم ضدکودک دور نيست، مدافعين حقوق کودک را از اقدامات عاجل باز نخواهد داشت. نبايد بگذاريم که عقبگرد فرهنگى جامعه اسلام زده بيش از اين قربانى بگيرد. چرا نميشود کميته ها و انجمنهاى حمايت از حقوق کودکان از تمامى اقشار مردم تشکيل داد. چرا نميشود در مدارس بين هم سن هاى مريم و گل آقا و در دانشگاهها بين برادران و خواهران بزرگتر آنها موضوعات و مصائبى که جامعه برکودکانش روا ميدارد به نقد کشيده شود و موضوعى براى پيگيرى در چهارگوشه زندگى اجتماعى گردد. مباحث بايد به مطبوعات و خانه ها کشيده شود تا جنبشى بوسعت ايران براى سازماندهى جامعه از پائين و براى رفع ستم مضائف بر کودکان طبقات محروم برپا شود. اگاه کردن کودکان به حقوق مسلم خود ميتواند به بروز مکانيسمى دفاعى و قدرتمند در خويشتن کودکان منجر شود و از فشار فرهنگ ارتجاعى طبقات حاکم بر فرزندان طبقات استثمارشده بکاهد. بايد کودکان محروم بدانند که از چه موهباتى، از چه زندگى شيرينى محروم شده اند و اينکه مقصر دست «سرنوشت و تقدير» نيست. و ميشود زندگى کودکانه و شادابى را توقع داشت. بايد پدران و مادران بدانند که جامعه طبقاتى با تمام هيکل سنگينش بروى کودکان افتاده است، ٤٥ ميليون کودک را از دنياى کودکانه اشان در پهنه هندوستان ربوده است تا به بردگى مزدى بگمارد. هزاران دختربچه را در پاکستان و ايران و آفريقا ميربايند تا به بردگى جنسى شيوخ مرتجع بکشند. راستى که اگر اين حقيقت در زنگ تفريح مدارس ايران برروى روزنامه ديوارى مدارس بتصوير کشيده شود، چه ول وله اى برپاخواهد شد و چه آتشى عباى سوداگران و راهزنان نشاط کودک، را طعمه خود خواهد. آيا بچه هاى شهرى که زندگى نسبتا باثباتى را دارند به خانواده هايشان فشار نخواهند آورد، تا کارى بکنند و همبازيهايشان را از زير تازيانه «سرنوشت» رهائى بخشند.

بنظر ميآيد که حکام اسلامى ايران در زمينه مسائل کودکان نه در مسير شرکاى اروپائيشان بلکه در مسير هند و پاکستان گام نهاده اند و کودکان خيابانى و غيره پديده هاى نوظهور اين لاقيدى حاکمان نسبت به سرنوشت امروز و فرداى کودکان است. تغيير اين اوضاع وظيفه امروز هر شهروند شرافتنمد جامعه بشرى است، فردا حتى براى افسوس خوردن نيز دير است.