برخورد به کودکان، معيار درجه انسانيت آن جامعه است.
مصاحبه با سيما بهارى مربى کودک در سوئد
معرفى کوتاه
سيما بهارى از ١٧ سالگى خود را فعال سياسى تعريف کرد. اوايل فعاليتش توسط ساواک دستگير شد و چند ماه را در زندان رژيم شاه گذراند. همراه با شور و حرارت مردم براى سرنگونى شاه از زندان آزاد شد. سيما يکى از فعالين قيام بهمن ٥٧ بود. در سالهاى ٦٠ - ٦١ از طريق ادبيات سهند با اتحاد مبارزان کمونيست آشنا شده و سپس به حزب کمونيست ايران پيوست. با شروع سرکوب شديد و موج دستگيريها به کردستان رفته به صف نيروى مسلح حزب در کردستان ملحق شد. در مدتى که در کردستان بود به عنوان گوينده راديو حزب فعاليت داشت و در خلال آن و در مواقعى که بمباران و حمله به اردوگاهها شديد مىشد، به عنوان مربى کودکان فعاليت ميکرد. سيما در سال ١٩٩١ (١٣٧٠) بعد از جنگ خليج به سوئد آمد و هم اکنون عضو کميته سوئد حزب هست و پس از کنگره چهار حزب کمونيست کارگرى ايران مشاورت کميته مرکزى حزب انتخاب شد. سيما يک دختر ١٩ ساله دارد و در حال حاضر در يک مهد کودک در شهر استکهلم سوئد کار مىکند.
آبى: کار با کودکان را از چه زمانى و کجا آغاز کرديد؟
سيما بهارى: کار با کودکان را تقريبا" ٢٧- ٢٨ سال پيش به صورت مربى کودک و در ايران شروع کردم. چند سال بعنوان مربى کودک و چند سال هم به عنوان معلم دبستان کار کردم.
آبى: تجربه تان در کشورهاى مختلف را چگونه مىبينيد؟
سيما بهارى: سوال سختى است. نه به اين خاطر که نميدانم چه بگويم، بلکه چون خيلى حرف دارم و خيلى تجربه جواب را سخت مىکند. در واقع مىشود گفت تقريبا" ٣٠ سال تجربه، ٣٠ سال مشاهده، ٣٠ سال که هم تجربه هاى تلخى دارم و هم تجربه هاى شيرين. آنچه برايم مسلم است اين است که کودکان انسانهاى کوچکى هستند که هر جورى مىشود آنها را پروراند. به نظر من برخورد به کودکان و جايگاهى که کودکان در جامعه دارند، معيار درجه انسانيت آن جامعه است. من در سه جغرافياى متفاوت کار کرده و سه دنياى کاملا" متفاوت ديدهام. اما اين را مىدانم که اساس اين بايد باشد: کودکان صرفنظر از اين که کجا و در کدام خانواده، چشم به جهان گشوده باشند، بايد امکان رشد و شکوفايى داشته باشند. اما متأسفانه چنين نيست.
آبى: هرگز مقايسه اى در مورد وضعيت کودکان در جغرافياهاى مختلفى که کار کرده ايد، برايتان پيش آمده است؟
سيما بهارى: آدم هميشه مشاهداتى را که دارد با هم مقايسه مىکند. منهم محيطهاى کارم را مقايسه مىکنم. مىتوانم قسمتهايى از اين مقايسه ها را با شما در ميان بگذارم.در شهر کوچکى در جنوب ايران کارم را شروع کردم. آماده بودم که درسهايى را که خوانده بودم به کار گيرم و دلم مىخواست معلم خيلى خوبى باشم. وقتى روز اول وارد کلاس شدم همان لحظه اول دانستم همه تئوريها را بايد بگذارم لاى کتابها و خودم شروع به تجربه کنم. بايد خودم بر اساس امکاناتى که داشتم پى مىبردم که چکار بايد بکنم. در کتابهاى درسىام خوانده بودم که فضاى اتاق بايد چنين و چنان باشد، نور از سمت چپ بتابد، صندليها مناسب کودک باشد، اسباب بازيها بى خطر باشند و و و ... منبع نور کلاسى که من وارد شده بودم فقط پنجره کوچک که چه عرض کنم، سوراخ کوچکى بود که توى ديوار کنده بودند. در يک اتاق کوچک ٣٢ بچه کوچولو را چپانده بودند. صندليها براى آدم بزرگها ساخته شده و پاى بچه ها آويزان وسط زمين وهوا مانده بود. هيچ ميزى جلو بچه ها نبود. مطلقا" امکاناتى نداشتيم. از اسباب بازى چه بى "خطر" و چه "خطرناکش" خبرى نبود. با خودم فکر کردم با اين موجودات کوچولو چکار بايد بکنم. چطور آنها را سرگرم کنم؟ يادم مىآيد چند دقيقه اى وسط کلاس ايستادم. نمىدانستم از کجا شروع کنم. با صداى دختر بچه شيطونى به خودم آمدم که گفت: معلم نمىخواى بشينى؟از آن پس براى سرگرم کردن آنها روى ميز با دست ضرب مىگرفتم و برايشان آواز مىخواندم و بچه ها مىرقصيدند. اولين حقوقى را که دريافت کردم، همه پولم را براى بچه ها وسايل خريدم. کتاب قصه، مداد رنگى، دفتر و کتاب نقاشى، خمير مجسمه، و از اين جور چيزها. چند ماه که از کارم گذشت فکر کردم تا کى و چه قدر مىتوانم از جيب خودم براى آنها خريد کنم. به همين دليل به آموزش و پرورش محل رفتم و اعتراض کردم. نتيجه اعتراضات پى در پى گرفتن مقدارى وسايل کمک آموزشى بود. در آموزش و پرورش بعضى از کارکنان به شوخى به من مىگفتند گربه مرتضى على. مىگفتند "هرچه برات استدلال ميارن که بودجه ندارن و غيره حاليت نمىشه". رئيس آموزش و پرورش هم به من مىگفت: مرغت يک پا داره.
مىخواهم بگويم که امکانات ما در ايران صفر بود. هرچه بود مايه اى بود که هر فرد از خودش مىگذاشت. تجربه بعدى من اردوگاههاى نظامى حزب کمونيست ايران بود. در آنجا امکاناتمان کم ولى با اين وجود وضعمان بهتر از ايران بود. بطور کلى امکانات محدودى داشتيم. طبعا" اين محدوديت روى بچه ها هم تأثير داشت. بدترين چيزى که در اردوگاه بود احساس ناامنى و وحشت از بمباران و توپ باران بود که هميشه با خودمان داشتيم. عليرغم دقت ما براى منتقل نکردن آن به کودکان، کمتر موفق بوديم. کلا" تجربه کار با کودکان در اردوگاه خيلى متفاوت با ايران و اروپاست. در اردوگاه ما با کودکانى سر و کار داشتيم که از پدر و مادر خود دور بودند، ترکيب سنى خيلى متفاوتى داشتند و ما شبانه روز با آنها بوديم. البته خود من هم براى مدت چندين ماه مجبور شدم دخترم را که در آن موقع سه سال داشت پيش رفقاى ديگرم بگذارم و به اردوگاه نظامى برگردم. اين تلخترين تجربه بچه دارى من است. بهترين تجربه ها و دستاوردها را در دوران کار در سوئد با خودم دارم. تمام تئوريهايى که خوانده بودم در مهد کودکهاى سوئد قابل فهم و قابل پياده کردن هستند. امکاناتمان با ايران قابل مقايسه نيست. در بخشى که کار مىکنم ١٨ تا بچه بين ٣ تا ٥ سال داريم با ٣ مربى و ٥ اتاق نسبتا" بزرگ که بچه ها مىتوانند به راحتى در آنها بازى و شيطنت کنند. اگر با کودک مشکلدارى مواجه شويم (که اين موارد کم نيست) مىتوانيم از متخصصين با تجربه کمک بگيريم. اينجا من با کودکان گرسنه، کودک خسته از کار، کودک کتک خورده و ... سر و کار ندارم. در اينجا شدت کارمان خيلى بالاست و مرتبا" بايد سطح کارمان را ارتقا دهيم. دائما آموزش هاى جديد مىبينيم. و دائما با والدين پر توقع روبرو هستيم. خيلى خوشحالم که اينجا با چشمهاى باز زيادى روبرو هستم که حقوق کودک را مىدانند و آنرا پاسدارى مىکنند. درست است که کار ما را سختتر مىکند ولى به نفع کودکان است. البته نمىخواهم بگويم اينجا بهشت است، اما نسبت به ايران از بهشت هم بهتر است. جنبه هاى منفى کار مربوط به کاهش هزينه هاى خدماتى و مربوط به چرخيدن جامعه به راست است، که در اينجا به آن نمى پردازم.
آبى: شيرين ترين و تلخ ترين تجربه تان در کار با کودکان چه بوده است؟
سيما بهارى: بهترين تجربه ام در مدتى که کار کردم اين است که هميشه بعد از مدت کوتاهى در هر جايى کار کردهام، به يک معلم قابل اتکا و قابل اعتماد تبديل شدهام. خيلى برايم لذت بخش است که اعتماد کودکان را نسبت به خودم احساس مىکنم. در ايران من هيچگاه فقط معلم شاگرد هايم نبودم بلکه مادر و مدافع آنها هم بودم. و نه تنها مشاور والدين بودم، بلکه علاوه بر آن موهاى بچه ها را کوتاه مى کردم، وقت دکتر برايشان ميگرفتم، دکتر مى بردمشان و ... .گاه به خاطر مشکلات بچه ها دچار افسردگى شدم، معده درد مىگرفتم و غيره. اجازه بدهيد از يک خاطره هم تلخ و هم شيرينم برايتان بگويم: يک روز وقتى وارد کلاس شدم، ديدم همه بچه ها در يک گوشه جمع شدهاند و در گوشه ديگر کلاس پسر بچه کوچکى تنها در کنج ديوار کز کرده بود. از آنجا که نور اتاق کم بود فورى نتوانستم تشخيص بدهم که مشکل چيست. کمى که جلو رفتم تازه وارد کوچولو را که درست مثل گربه وحشت زدهاى بود که در کنجى گرفتار آمده و آماده حمله باشد، ديدم. صورتش بر اثر سوختگى به طرز رقت انگيزى وحشتناک بود. چهره وحشتزده و حالت پرخاش و آماده حمله او، آدم را مىترساند. با ترس به او نزديک شدم. و او بيشتر خودش را جمع مىکرد. همهاش منتظر بودم که به من حمله کند. سرم را به او نزديک کردم و با صدايى که سعى مىکردم که با اعتماد و مهربان باشد، گفتم سلام. جواب نداد. با جرأت بيشتر و با لبخند پرسيدم اسمت چيه؟ با صدايى خيلى آهسته گفت: محمدبرگشتم رو به بچه ها و گفتم: بچه ها اسم اين دوست تازه ما محمده. دوباره به طرف محمد برگشتم و باز هم با لبخند و اين بار با اعتماد به نفس و خيلى نزديک به او گفتم خيلى خوش آمدى. و در ضمن دستم را روى دستش کشيدم. دستم را محکم گرفت و خودش را محکم به سينه ام چسباند و در حالى که بدن لاغر و کوچکش مىلرزيد، شروع به گريه کرد. بغلش کردم. هرچه تلاش کردم که از سرازير شدن اشکم جلوگيرى کنم نشد. در آن زمان دلم مىخواست به زمين و زمان فحش بدهم، دعوا کنم، مشت بکوبم، که چرا به من اطلاع نداده اند که چنين کودکى به ما اضافه خواهد شد تا من هم بتوانم بچه هاى ديگرم را آماده کنم. آن روز هم برايم تلخ بود و هم شيرين. تلخ بود به خاطر اينکه مىديدم چقدر کودکان و احساسات آنها براى مسئولين بى اهميت است و شيرين بود از اينکه توانسته بودم براى محمد احساس امنيت ايجاد کنم. خلاصه خاطرات تلخ و شيرين زياد است. کار با کودکان را خيلى دوست دارم. نزديکى به بچه ها، در آغوش گرفتنشان، کار با آنها، و گذراندن بخش زيادى از زندگيم در رابطه با کودکان به من آرامش مىدهد.
آبى: مهمترين مسائلى که در کار با کودکان با آن درگير هستيد چه هست؟
سيما بهارى: به نظر من به اين سوال نمىشود پاسخ يکسان داد. بستگى به محيط و جغرافياى کار دارد. به نظر من در ايران اساسى ترين مسئله بى صاحب بودن کودک است. جامعه هيچ مسئوليتى در قبال کودک ندارد، قانونى که از کودک حمايت کند وجود ندارد، کودکان موجودات کوچک و ناتوانى هستند که دست تقدير زندگى را برايشان رقم مىزند. والدين صاحب کودک هستند و جيب آنها تعيين کننده موقعيت اجتماعى آينده کودک. و اين به شدت غير انسانى است. تحت قوانين اسلام در ايران پدر براى "تربيت" کودک اجازه دارد کودک را کتک بزند. متأسفانه در ايران مواردى که بر اثر همين نوع "تربيت" کودکى دچار نقص عضو شده و يا جانشان را از دست دادهاند، کم نيست. در ايران به کودک مىآموزند که "چوب معلم گل است، هر که نخورده خل است". در ايران هر اتفاقى براى کودک بيفتد، انگشت اتهام به طرف والدين دراز است و دولت بيگناه. اما در اروپا موضوع چيز ديگرى است. در اروپا به کودک آموزش داده مىشود که اگر مورد بدرفتارى از جانب والدين، معلم، و هر کس ديگرى قرار بگيرد، به چه نهادى مىتواند مراجعه و شکايت کند. جامعه مسئول کودک است، دولت موظف است امکانات رشد کودک را فراهم کند، و غيره.مشکل يا مسئلهاى که بطور مثال من در سوئد با آن در گير هستم، والدينى هستند که به شدت مشغول کار و بار خودشان هستند و وقتى براى کودک خود ندارند. همانطور که در ابتداى صحبتم هم گفتم اينجا شدت کار خيلى بالاست. به زبان ساده آدم به شدت گرفتار است و فرصت کم است.
آبى: اگر ايران بوديد براى کودکان چه مىکرديد؟ اگر به ايران برويد براى کودکان چه خواهيد کرد؟
سيما بهارى: در مدتى که در اروپا کار و زندگى کردم، تلاش کردم که آموزشهاى مربوط به کارم را خوب ياد بگيرم تا بعد که به ايران برگشتم بتوانم از آنها به مثابه دستاوردهاى دنياى متمدن و در رابطه با کودکان استفاده کنم. من فعال سياسى هستم. تقريبا" ٣٠ سال است که فعاليت سياسى مىکنم. همه تلاشم اين استکه دنياى بهترى بسازم. در دنيايى که من خواهم ساخت همه بشريت از جمله کودکان خوشبخت خواهند بود. در سئوالات قبل وقتى از وضع کودکان در ايران گفتم از کمبودهايى صحبت کردم. در قدم اول بايد آن کمبودها جبران شود. دولت را بايد موظف کرد که خود را صاحب کودک بداند و وظيفه خود بداند که امکانات رشد و شکوفايى کودکان را فراهم کند. در جواب سئوالتان به طور مشخص بايد بگويم که کودک و وضعيت او را نمىشود از کليت جامعه جدا کرد. بايد خيلى چيزها را عوض کرد تا بشود وضع بهترى را براى کودکان فراهم نمود. من فکر مى کنم بعد از سرنگونى جمهورى اسلامى کار بسيار سنگينى روى دوشمان است. يک جامعه ويران شده، جامعهاى که حقوق و حرمت انسانى طى ٢٥ سال حاکميت يک رژيم هار مذهبى، لگد شده، يک جامعه محروم از هر نظر را، بايد بسازيم. خيلى کار داريم، ولى مىتوانيم و قادر خواهيم بود که درستش کنيم. مانع اصلى رژيم حاکم است. با سرنگونى اين رژيم و با از ميان رفتن مانع اصلى راه براى ساختن آن دنياى بهترى که قبلا" گفتم هموار خواهد شد.
من شخصا" به اميد آن روز زنده هستم.